تبليغاتX
عاشقونه

عاشقونه

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز     مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست ؟

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند

گاه می گوید : که کو آخر چه شد

آن نگاه مست و افسون کار تو ؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو ؟

من پریشان دیده می دوزم به او

بی صدا نالم که اینست هر چه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست !

زیر لب گویم چه خوش رفتم زدست

همزبانی نیست تا بر گویمش

راز این اندوه وحشت بار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان من است

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

آه این ست آنچه می جستی به شوق

راز من راز زنی دیوانه خو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه این ست آنچه رنجم می دهد

ورنه کی می ترسم ز خشم و قهر تو ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت14:4توسط Sara M | |

 

گفتی من و دوست نداری      گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم کمی صبر کن و به من گوش کن  ؟

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست

ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست ...

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

...

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت10:59توسط Sara M | |