|
شب بارانی یاد آن شب زیر باران کوچه ای تاریک و نمناک دستهایم سرد و خاموش چشمهایت مست و بی باک گرم از حرم نگاهت می شدم آرام آرام وای بر من ... مرغ قلبم باز هم افتاد در دام یاد آن شب مست بودیم فارغ از اندوه دنیا قصه می گفتی برایم قصه ی یک عشق زیبا زیر نور ماه آن شب در سکوتی پر هیاهو بی تمنا به دل من هدیه می دادی قلب خود را امشب اما ... امشب اما اشک آرام گونه ام را می نوازد یاد آن ایام شیرین سینه ام را می گدازد برگ ریزان است این جا در هوای سرد قلبم مانده دل در این شب سرد کز غم هجرت چه سازد ؟ هستی اما ... چون پرستو پر ز شوق پر کشیدن عشق من چون کوه و قلب تو پر زسودای پریدن ... من سراپای وجودم اشتیاقی گنگ و مبهم در نگاه تو ولیکن عزم رفتن هست روشن بسته ای بار سفر را خوب می دانم عزیزم می گریزی از نگاهم من هم می گریزم از نگاهت شام تاریکی ست امشب ...
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل من زدوری رویت چه کشید ؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد فراموشت شد ؟ چشم من روشن روی تو سپید جان به لب آمده در ظلمت شب کی به دادم رسی ای صبح امید ؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید ...
دوستت دارم و نمی گویم تا غرورم کشد به بیماری زان که میدانم این حقیقت را که تو دوستم نمی داری ... سلام این تنها مطلبی که می تونه همه ی حس تنهایی و بی کس موندن من و توی خودش نشووون بده نمی دونم چرا اما اینگار همه یه جور تنهان ... توی هر وبلاگی که میرم توی هر پستش حداقل یه بار اسم تنهایی رو میبینم ... آخه چرا همه تنهاییم ؟ آخه چرا همه بی کسیم ؟ آخه چرا همه به یه همزبون نیاز داریم ؟ آره منم یکی از اون آدمای تنهای روزگارم که فقط راه میرم گاهی مخندم اما همشون دروغی ان اگه تا حالا مرده ی متحرک ندیدین من یه مرده ی متحرکم که دائم توی افکار تکراری ایم روزی هزار بار غرق می شم آخه چرا خدایا آخه چرا ؟ تا حالا دلتنگ شدی اونم از بدترین نوعش ؟ بزرگترن دلتنگی اینه که بدونی کسی رو که دوست داری هیچ وقت ماله تو نمیشه که بدونی از کسی که دوستش داری باید جدا شی چه بخوای چه نخوای ...
به دیدارم بیا هرشب دراین تنهایی تنها و تاریک و خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است ...
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهایی ام را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه ی پنهانی ام را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مأنوس بود لحظه ی پایانی ام را حس نکرد
سلام
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
درون سینه ام صد آرزو مرد
گل صد آرزو نشکفته پژمرد دلم بی روی او دریای درد است همین دریا مرا در خود فرو برد سلام به همه ی دوستان من اومدم با مطالبم با بلگفا موفق باشید منتظرم باشید ...
|
About![]()
خدا ما رو برای هم نمی خواست ... Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Links
مصطفی جونممم |