تبليغاتX
عاشقونه
من مانده ام تنهای تنها ...
 

 بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

                       مثل یک بیت  ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                       سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                       موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

                        بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

       

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:21  توسط سارا م  | 

 

آرزوي من اين است كه دو روز طولاني در كنار تو باشم فارق از پشيماني

آرزوي من اين است يا شبي فراموشم يا مثل غم هر شب گيرمت در آغوشم

آرزوي من اين است كه مثل يك سايه سر پناه من باشي لحظه ي تر گريه

آرزوي من اين است نرم و عاشق و ساده همسفر شوي با من در سكوته يك جاده

آرزوي من اين است هستيه تو من باشم لحظه هاي هوشياري مستيه تو من باشم

آرزوي من اين است تو غزال من باشي تك ستاره ي روشن در خيال من باشي

آرزوي من اين است در شبي پر از رويا پيش ماه و تو باشم لحظه اي لب دريا

آرزوي من اين است از سفر نگويي تو   تو هم آرزويي كن اوج آرزويي تو ...

آرزوي من اين است مثل ليلي و مجنون پيروي كنيم از عشق اين جنون بي قانون

آرزوي من اين است زير سقف اين دنيا من براي تو باشم تو براي من تنها

آرزوي من اين است . آرزوي من اين است . آرزوي من اين است . آرزوي من اين است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:6  توسط سارا م  | 

 

 سلام

 سلام به همه ی اونایی که توی این مدت تنهام نذاشتن

 سلام به همه ی اون کسایی که این مدت کمکم کردن تشویقم کردن

 سلام به همه ی اون کسایی که توی این مدت فقط به خاطرشون آپیدم

هر سلامی یه خداحافظی هم داره البته اگر با دلخوری نباشه

توی همه ی این روزا به یه امید فقط یه امید می نوشتم

 به این امید که شاید شاید تو پنهونی بیایی و مطالبم و بخونی

اما امان از دل غافل ...

۲ ماهه که ندیدمت دوماه کم نیست کم نیست این و بدون همه ی لحظه هام

همه ی ثانیه هام واسه تو بود ...

اما الان دیگه هیچی واسم مهم نیست هیچی  ...

خیلی واسم سخته که بخوام فراموشت کنم خیلی ...

تو بی وفا تر از اون بودی که تصور می کردم

وقتی زنگ زدم و تولدت و تبریک گفتم بر خلاف انتظارم تو من و شکستی

درسته که چیزی بهم نگفتی اما سردی حرفات همه چیز بود  ...

نمی دونستم مشکلاته خانوادگی مشکلاتی که می دونم یه روزی تموم می شه

همه رو ازم بگیره حتی اونایی رو که دوستشون داشتم یه عمری به نگاهشون دلخوش بودم

تمومه رازام و می دونستن

فکر نمی کردم همه ی اون کسایی که واسم مهم بودن حالا واسم اندازه ی سر سوزنم

بی ارزش شن

...

با اینکه می دونم می دونم ممکنه هیچ وقت حرفامو نخونی اما واسه ی خالی شدنم واسه ی

تموم شدن عمر این عشق لازم بود

...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:12  توسط سارا م  | 

 

 

                      سنگ قبرم را نمی سازد کسی

                     مانده ام در کوچه های بی کسی

                        سوختم خاکسترم را باد برد 

                        بهترین یارم مرا از یاد برد 

         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:35  توسط سارا م  | 

 

در نيمه شبي که خيالت خواب را از چشمانم ربوده

و عشقت سرودي را بر لبهايم جاري ساخته

تمام حرفهاي دلم را براي تو مي نويسم

با چشماني اشکبار

و دلي دلتنگ

و لبي پر دعا

کاش بودي و ميديدي که دوري از تو اکنون دردناکترين غمي است که دلم را فرا گرفته

و دعا براي سلامتيت تنها لالايي اي که در شبهايم طنين انداز است

براي تو مي نويسم

اي تنها اميد گشودن چشمانم بر آفتاب

براي تو مي نويسم

براي تويي که آمدي و دستهايت گرمابخش وجودم

و شانه هايت تکيه گاه خستگيم شدند

براي تويي که آمدي و با دم مسيحايي ات دل بشکسته از ناپاکي عشق را مرهم شدي

براي تويي که قلبت سرشار از عشق و وجودت سرشار از پاکي است

براي تويي که آمدي و به وجود عاشقم ارزش دادي

براي تويي که سنگ صبور حرفهاي دل شدي

و با گرماي آغوش مهربانت احساس آشفته ام را آرامش بخشيدي

براي تو مي نويسم

زيرا آموخته ام تنها براي تو نوشتن را

و به خاطر اين يگانگي بر خود مي بالم

زيرا تنها براي تو نوشتن است که خدا را بر صفحات دفترم و آرامش را بر سينه ام نقش مي بندد

تنها براي تو مي نويسم

تا بداني قلب من تنها به عشق پاک تو مي تپد

و تنها براي توست که زنده است

براي تو مي نويسم

تا از درون اين دست نوشته ها فرياد عاشقانه ي قلبم را بشنوي

که پيوسته نام تو را زمزمه ميکند

و تمام وسعتش را به نام مقدس تو زينت بخشيده است

براي تو مي نويسم

تمام نامه هايم را

شايد روزي به دستت برسد

و آن روز بداني که چقدر دوستت داشته ام

ولي هيچ گاه قدرت و اجازه ي ابراز آن را نداشتم

براي تو مي نويسم

تا وقتي آمدي بداني که هميشه حرفهايي بود که ياراي گفتنش نبود

آه چه زيباست آن لحظه اي که بيايي و

تمام دست نوشته هايم مجال ابراز بيابند

تا بداني که هميشه حرفهايم زنداني بوده اند

و هميشه حصاري از دنيا و محدوديت هاي زمانه آنها را احاطه ميکرد

و چه سخت است نهفتن درد بزرگي چون عشق

براي تو مي نويسم

تا بتوانم در اينجا آزادانه فرياد بزنم و بگويم : دوستت دارم

و به تو افتخار ميکنم

به درکت ، به پاکيت ، به مهربانيت ، به تواضعت ، به گذشتت ، به رفاقتت ، به معرفتت ، به بزرگواريت ، به استحکامت و به عشقت

براي تو مي نويسم

اما اي کاش مي توانستم هميشه و همه چيز را براي تو بنويسم

 

                
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط سارا م  | 

 

  آرزویم این است  ...

 نطراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد ...

 و به اندازه ی هرروز تو عاشق باشی ...

 عاشق آنکه تو را می خواهد ...

و به لبخند تو٬ از خویش رها می شود ...

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

                                                         آرزویم این است ...

     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:11  توسط سارا م  | 

 

گم گشته ی من ...

   وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ...

  که بس دور است بین ما      که این سو پیرمردی با سپیدی های مو  و هزاران بار

  مردن  رنج بردن ... با خمی در قامت از این راه دشوار    که این سو دست ها خشکیده

  دل مرده  به ظاهر خنده ای بر لب و گاهی حرف های پیچ در پیچ  و هم هیچ  و گه گاهی

  دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز  ...

   وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ...

  که بس دور است بین ما که آن سو نازنینی غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل ...

  دلی گهواره ی عشقی که چندی بیش نیست شاید          و از بازیچه بودن سخت بیزار است

   وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ... 

  که بس دور است بین ما به عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط سارا م  | 

 

اگر می دانستی دل ترک خورده ی من با یاد چشمان بارانی ات

شکسته تر می شود

هیچ گاه به من پشت نمی کردی

...

تو اگر می دانستی که من در خلوت شبانه ام به طنین قدم هایت

گوش می سپارم

تا آخرین ستاره در دامان سپیده به خواب  رود

هرگز نمی رفتی

...

 

         

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:13  توسط سارا م  |