عاشقونه

 

 سلام

روحیم خیلی تغییر کرده...

 با اینکه واسه از دست دادنه عشقم خیلی شاکی ام و دل شکسته ولی من به مرد بودنش افتخار می کنم

 به اینکه بازیم نداد هرگز، به اینکه واسم ادعایی نکرد و وقتی دید به هزاران دلیل منطقی ما به هم نمی خوریم سکوت کرد و کمترین اهانتی به من و خونوادم نکرد...

این چند وقتی که نبودم، رقیبش آنچنان واسم ادعایه عاشقی کرد که خودمو تو آسمونا دیدم... ولی آنچنان با شخصیته خودم و خونوادم بازی کرد و نامردی کرد که قابله وصف و بیان نیست...

اون مردیش و ثابت کرد و این نامردیش و.نه تنها به من، بلکه به همه ی کسانی که شاهد همه چیز بودند

 دوستان، به این نتیجه رسیدم به کسی که خیلی ادعاش می شه اصلا نباید اعتماد کرد... 

 موفق باشید

پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 1:43 | ... | |

 

 وقتی همه منتظر اومدنه ساله جدید بودن دائم به این فکر می کردم که چرا باید سال نو شه؟ چرا باید زندگیو تویه ساله جدیدم بدونه تو بگذرونم؟ چرا نمی خوام باور کنم دیگه بر نمی گردی...؟

چرا باید منتظر باشم بیای خونمون و دسته کسه دیگه ای تو دستات باشه و با کماله پرویی بهم تبریکه عید بگی و منم در کماله آرامش تشکر کنم؟

چرا باید مجبور باشم این عذاب و تحمل کنم؟ چرا باید حرفی نزنم؟ چرا باید تو این سن از سنگ بشم؟؟

جمعه یکم اردیبهشت 1391 | 2:5 | ... | |

 

 کاش میدونستی عذابی که تو به دادی و هیچ کس نمی تونست بهم بده

 هنوزم دوست دارم با اینکه می دونم گناهه با اینکه ماله من نیستی و نمی شی دیگه هیچ وقت...

 دلم خیلی با تو بودن و خواست اما تو نداشته هام و دیدی و روزی هزار بار به خودم می گم واقعا داشته هام چرا واست کافی نبود؟

و هزار تا چرایه دیگه که بارها و بارها مرورشون کردم و می کنم...

 می بینم خیلی چیزا رو، توام ببین...

شنبه هفدهم دی 1390 | 23:26 | ... | |

 

 چرا؟

 چرا خدا...

 من که کم نذاشتم، من که کم نداشتم...

 چه کردی با من؟

 چرا همه ی غما رو دادی به من؟  بقیه چی پس؟

 می خوای خم شم؟ می خوای بشکنم؟

آیا دردی سنگین تر از اینا هم هست؟

 

چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 | 0:24 | ... | |

 

 کاش کسی و داشتم که وقتی بهش می گم قلبم تیر می کشه، بهم بگه: چرا عزیزم؟

 کاش یکی بود تا دستم و که سردن محکم فشار بده و بهم بگه: من تکیه گاهتم، می تونی تکیه کنی بهم...

 کاش اینقدر احساس پوچی نمی کردم

یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 | 23:53 | ... | |

 

 خرابم نکن

عذابم نده

چرا این همه سردی ، چی شده؟

یه حرفی بزن

نگاه کن به من

دارم خسته می شم ، جوابم بده

نذار کم بشم

نخواه گم بشم

یا  حرف و حدیثای ِ مردم بشم

با احساس موندن به من جون بده

نجاتم از این حال ِ ویرون بده

نذار دق کنم ، خسته شم ، بشکنم

ببین چشمم و عاشق ِ 

این منم

نگو دیر و دورِ ، نگو بی منی

داری با سکوتت من و می شکنی

چی کار کردم این جوری دل سنگ شدی؟

تو رویای ِ عشقم ، چی بی رنگ شدی

چی شد بی من از لحظه ها رد شدی

چی شد خوبه من این قده ِ ، بد شدی؟

 

 

چهارشنبه پنجم مرداد 1390 | 2:10 | ... | |

 

اون حلقه که تو دستته

طنابه اعدامه منه

ستاره ی غرقه به خون

تو سفره ی شامه منه

تو اون جا غرقه زندگی

من این جا غرقه مردنم

مثله یه دیوونه دارم اشک می ریزم

جون می کَنم...

 

از خونه بیرون می زنم

طاقته موندن ندارم

باید بیام ببینمت،  یه هدیه ای برات دارم

چقدر شلوغه کوچتون

ببین چه شور و حالیه

اما تو سفره عقدتون

جایه یه چیزی خالیه

فقط بذار نگات کنم، چیزی نگو، حرفی نزن

بی دعوت اومدم ، ببخش

مهمون ِ نا خونده ، منم

خواستم کناره تو باشم، لحظه ی پَر پَر زدنم

چیزی برام نمونده که

وصلم کنه به این زمین

غیر ِ یه رگ که بعد تو، پاره می شه   فقط همین

چشمات و رویه من نبند

نترس دارم،

 تموم می شم

رو سفره ی عقدت می خوام

گلای قرمز بپاشم

...

 

دیگه واسه همیشه رفت.

وقتی که او رفت، من با دو چشمه خویشتن دیدم که ، جانم می رود...

 

چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 | 1:59 | ... | |

 

 خدایا؟

دیدی؟ داری می بینی؟ آره؟

خدایا؟

 زخمه دستمو می بینی؟ دستامو می بینی که اینقدر درد می کنن؟

 خدایا؟ دردامو به کی بگم؟

به کی بگم که ناراحتم؟ به کی بگم دارم دق می کنم؟ به کی بگم دردامو؟

خدایا؟ می بینی اشکامو که بی ارادم سرازیرن؟

 خدایا؟ کجایی؟ دلم سیاه شد...

پنجشنبه پنجم خرداد 1390 | 1:59 | ... | |

www . night Skin . ir